حکایت شیرین یک نامه
ارتباط بنده با امام قبل از شروع نهضت ، ارتباط شاگرد واستاد بود و ويژگي خاصي نداشت .اما پس از شروع نهضت ، رابطه بنده با ايشان بيشتر شد ، به حدي كه گاهي دستورات محرمانه اي كه داشتند ، نيمه شب به بنده وآقاي هاشمي ابلاغ مي فرمودند.ما هم در حد توان ، آنها را انجام مي داديم وايشان هم حسن نظر خاصي داشتند .
پس از پانزده خرداد كه ايشان را دستگير كردند ، مدتي در قيطريه تهران تحت نظر بودند و فقط مرحوم ايت الله سيد صادق لواساني از دوستان نزديك امام و بعضي از افراد خانواده حق ملاقات با ايشان را داشتند .لذا آقاي هاشمي به بنده پيشنهاد كردند كه تحليلي از اوضاع بنويسيم وبراي ايشان بفرستيم .آقاي هاشمي ، نامه مفصلي متضمن تحليل اوضاع از زمان دستگيري امام و نقش افراد وگروهها از مراجع وغير مراجع و فعاليت وخدمات افراد و طرز فكر موثرها و عملكرد اصناف گوانگون مردم و حوزه هاي شهرستانها نوشتند .
من هم نامه اي تنظيم كردم كه در اواخر آن نوشته بودم ، پيش بيني مي كنم به زودي شما را آزاد مي كنند وانشاءالله به قم تشريف ميآوريد ، خوب است براي آينده اين مطالب را در خاطر مبارك داشته باشيد .پيشنهادهايي هم در مورد اقداماتي كه در حوزه و فعاليتهايي كه در داخل وخارج كشور - حتي در ارتش- بايد صورت بپذيرد به عرضشان رسانده بودم . بعدها اين نامه در منزل ايشان به دست ساواك افتاد و همين نامه از جمله دلايلي بود كه مرا به سبب آن تعقيب كردند .
به هر حال ، امام از اين نامه بسيار خوشحال شدند و همان زمان اقاي شيخ حسن صانعي را فرستادند كه از فلاني به واسطه نامه اش تشكر كنيد . من اين را حمل بر بزرگواري وذره پروري ايشان كردم ، ولي ظاهرا چيزي بيش از اين بود .اتفاقا خدا خواست و پس از مدتي نه چندان طولاني ، ايشان را ازاد كردند .
شبي نزديك به ايام حج در منزل اقاي هاشمي با" گروه يازده نفري" مشغول تهيه تعلاميه اي مفصل براي مكه با عنوان " اجيبوا داعي الله " ( دعوت كننده به سوي خدا را اجابت كنيد ) بوديم كه خبر رسيد حضرت امام را ازاد كردند .بعضي از دوستان گفتند : خوب است هميت آلان به ديدار ايشان برويم . گفتم : خسته اند ، تازه از راه رسيده اند ، صحيح نيست مزاحم ايشان بشويم .
به هر حال صبح اول وقت ، من رفتم كه خدمت ايشان شرفياب شوم . ديدم جمعيت انبوهي آنجا هستند كه به سختي بايد وارد شد . ايشان جلوي يكي از درب هاي اتاق كه مشرف به حيات بود ،نشسته بودند . از ميان جمعيت سلامي كردم . ايشان لبخندي زدندو همانجا گفتند :" حدس شما صائب بود ". اين جمله بسيار در من اثر گذاشت . هيچ وقت آن لبخند وطنين امام را فراموش نمي كنم .
اين خاطره از خاطره هاي بسيار شيرين زندگي من است و در آن دوران ، علاقه مرا به ايشان زيادتر كرد . نمي دانستم كه ايشان تا به اين حد به تمام دقايق توجه دارند ، آنها را مورد ارزيابي قرار مي دهند و پيگيري مي كنند .
 |
 |
منبع : مصباح دوستان
لینک مطلب در جهان نیوز
نوشته شده توسط دانشجوي مسلمان در ساعت 11:46 |
لینک
|