سه شنبه پنجم تیر 1386
(نگاهي تحليلي بر عملكرد رسانه هاي دوم خردادي در انتخابات سوم تير )
برخي از وقايع تاريخي، روشنگري بسياري دارند و لذا شايسته بحث و بررسي دقيقتري هستند. نهمين انتخابات رياست جمهوري، از جمله اين وقايع به شمار ميرود كه بدون ترديد در حافظه تاريخي ملت ايران خواهد ماند. از اين انتخابات دو روايت وجود داشت: روايت نخبگان و روايت مردم. اصولاً در يك نظام مردمسالار، نبايد تبايني ميان روايت مردم و نخبگان وجود داشته باشد. به ويژه اينكه برخي از اين نخبگان خود را سخنگوي مردم نيز ميدانند. اما اين انتخابات از تبايني جدي ميان اين دو روايت پرده برداشت. نخبگان به ويژه نخبگان سياسي، اقتصادي و فكري، احمدينژاد و رأي به او را چنين روايت ميكردند: «فاجعه1اي كه قرباني آن، همه ملت و تمام كشور خواهد بود.)، خودكشي سياسي2، تهلكه3، واپسگرايي4، تحجر5، تماميتخواه6، اقتدارگرايي افراطي7، تداركاتچي8، ورطه سقوط9، انسداد سياسي10، تنگنظري11، رياكاري12، طالبان ايراني13 و....
اما مردم روايت ديگري از احمدينژاد داشتند: «دينداري، عدالت، صداقت، خدمت، سادهزيستي و...». نخبگان احساس خطر ميكردند، اما مردم چنين احساسي نداشتند. اصلاحطلبان، محافظهكار شده بودند، اما مردم هنوز اصلاحطلب بودند. اما اين بار با تعريفي كه خود از اصلاحطلبي داشتند و مسيري كه خود براي آن تعيين ميكردند.
اين دموكراسي اما به مذاق داعيهداران دموكراسي خوش نيامد. عصريگري ليبرال دموكراسي، دوباره جلوهگر شد و آشكار كرد كه نسبت بههايدگريها و فرديديها در اين خصوص جفا شده است. حوالت تاريخي ما با حوالت تاريخي غرب بار ديگر پيوند خورد. احمدينژاد، ژان ماري لوپن وهاشمي، شيراك شد: «رأي بههاشمي ميتواند ميزانِ رشدِ آگاهي سياسي ما و غلبه ما بر احساس شخصيمان را نمايان كند، كه آيا ما هم قدري از آن رشد سياسي فرانسويها را پيدا كردهايم؟14» با اين وصف روشن است كه به زعم ديهيمي، ملت ايران حتي قدري از آن رشد سياسي فرانسوي را هم پيدا نكرده است. پس از انتخابات نيز حوالت ما همان حوالت غرب است، چرا كه به زعم برخي انتلكتوئلهاي وطني، پيروزي احمدينژاد به معناي غالب شدن مدل سوئد شرقي بود15. يكي از بناپارتيسم سخن ميگويد 16 و آن ديگري به پايان تاريخ فوكوياما ميانديشيد كه «اينبار تاريخ را تمام كنيم.17»
اين انتخابات التزام و تعهد جريان روشنفكري به «آرمانهاي متافيزيكي مبهم» و باورهاي استعلايي را به وضوح آشكار كرد و نشان داد كه چگونه آنان گوي سبقت را از رقباي بنيادگرا و اصولگراي خود ربودهاند. مخالفان تقسيم شهروندان به درجه يك و دو، اينك آرای شهروندان را به كيفي و كمي بدل ميكنند. شمسالواعظين، ده ميليون رأيهاشمي را كيفي و هفده ميليون رأي احمدينژاد را كمي ميخواند. آيا از ديدگاه جريان شبه روشنفكر وطني، دموكراسي بر مداري جز «اكثريت» ميچرخد؟ و مگر اكثريت چيزي جز كميت است؟ آيا كيفيت را مرجعي جز كميت تعيين ميكند؟ اگر براي تعيين كيفيت، به مرجعي فراتر از كميت يا اكثريت جامعه اعتقاد دارند، ضروري است كه به صراحت اين موازين و معيارهاي استعلايي، متافيزيكي، فرادموكراتيك و اقتدارگرايانه را بيان كنند.
قوچاني معتقد است طبقه فرودست بر اثر فريبي كه خورده با احمدينژاد است18. وي همچنين طبقه حامي احمدينژاد را طبقهاي با ماهيت خردهبورژوا و عين پرولتاريا ميداند.19
اين جريان شبه روشنفكري زماني نظارت استصوابي را توهين به شعور ملت ميدانند و آنگاه كه خود پيروز ميشوند در مدح و ستايش شعور و آگاهي سياسي اين ملت، مثنويها ميسرايند هفتاد من! و زماني كه كانديداي مورد نظرشان را مردم نميپذيرند به شدت عصباني شده و آنان را فرودست و فريبخورده و لمپن پرولتاريا مينامند. از نظارت استصوابي انتقاد ميشود و رد صلاحيتهاي گسترده مورد اعتراض قرار ميگيرد. اين جريان در حالي مدافع هزار نفري هستند كه صلاحيتشان مورد تأييد قرار نگرفت كه خود حتي تاب تحمل رقابتي دو نفره را ندارند و به رد صلاحيت كانديداي رقيب ميپردازند وهاشمي را تنها گزينه ميخوانند.20 صلاحيت يك كانديدا را چه كسي بايد تعيين كند؟ مردم يا عاليجنابان روشنفكر؟ صرف نظر از همه اين اهانتها به مردم، اهانت بسيار بزرگتري از سوي جريان شبه روشنفكري و طيف وسيعي از نخبگان سياسي، اقتصادي و ديني به ملت ايران و فرهنگ ايران زمين شد. آنان برخلاف ادعاي خود در خصوص بزرگ بودن ملت و فرهنگ ايران، هيچ شأن و جايگاهي براي آنها قائل نيستند. يكي ميگويد: «انتخاب نادرست، ما را به تعطيلات تاريخ رهسپار ميكند.»21 و آن ديگري معتقد است: «نه فقط حقوق دموكراتيك و آزاديهاي مدني و دستاوردهاي دههها پيكار مردم و روشنفكران آزادانديش به خطر افتاده، بلكه امنيت ملي ما هم با چالش جدي روبرو شده است.22» جامعهشناسان ما هم «سرمايههاي ملي، تجربه 27 سال انقلاب و كيان ايران را در مخاطره جدي ميدانند.»23 و اهل فرهنگ اين مملكت نيز فاجعه را بسيار نزديك ميدانند.24
يكي از سقط شدن تمام ثمره علمي كشور سخن ميگويد25 و ديگري موجوديت و دين و وطن و ناموس و حيثيت ما را در خطر ميداند.26
چگونه انتخاب يك رئيس جمهور ميتواند اين همه فاجعه به دنبال داشته باشد؟ يورش مغول هم نتوانست ما را به تعطيلات تاريخ رهسپار و كيان و موجوديت ما را تهديد كند. چرا ملت ايران چنين قضاوتي ندارد و خطري به اين بزرگي را احساس نميكند؟ ماجرا آنجا جالب ميشود كه گفته شد: «اين روزها اينگونه تبليغ ميكنند كه مردم براي نخبگان، فرهيختگان و روشنفكران و احزاب ارزشي قائل نيستند و آنها پايگاه و نفوذي در مردم ندارند، به نظر من اهانتي بزرگتر از اين نميتوان به يك ملت كرد.»27
در خصوص اين ادعا كه نشانههايي از سندروم اسنوبيسم بيماري مزمن جريان شبه روشنفكري در آن مشهود است و در صدد است تا اهانت را به نوعي به ملت احاله كند، بايستي متذكر شد كه اگر آقاي آرمين، اهانتي را احساس كردهاند، اين اهانت متوجه همان نخبگان و فرهيختگان و روشنفكران و احزاب مورد نظر وي ميباشد و نه ملت. چرا كه ملت، نه آنان را نخبه ميداند و نه فرهيخته و نه روشنفكر و نه حزب.
اين انتخابات توانست ماهيت اقتدارگرايانه و تماميتخواه جبهه دموكراسيخواهي را نيز آشكار كند. جلائيپور معتقد بود «پيروزيهاشمي كافي نيست، بايد پيروز مطلق شويم.28» و عمادالدين باقي ميگفت: «هاشمي بايد با يك رأي بالا پيروز قاطع ميدان باشد تا بنيادگرايي براي هميشه از ميدان به در شود.29» از ميدان به در كردن مخالف! اين است معناي دموكراسي و تساهل و تسامح و مدارا و تحمل مخالف. ايران براي همه ايرانيان، از ديدگاه جبهه مشاركت و جبهه دموكراسيخواهي كه هشت سال همچون پتكي بر سر متهمان به انحصار طلبي كوفته ميشد.
قوچاني دموكراسي را نردباني براي خود و همفكران خود ميداند كه مخالف، حق بالا رفتن از آن را ندارد. زيرا همواره اين امكان وجود دارد كه اين نردبان را واژگون كند «چرا كه آنان آموختهاند كه در روش دموكرات و در اهداف اصولگرا باشند.30» اگر چنين است كه جبهه دموكراسيخواهي هم در روش و هم در اهداف دموكرات هستند، پس اين همه «اهداف فرادموكراتيك» جبهه دموكراسيخواهي از كجا آمده است؟ چرا بايد تحجر و واپسگرايي و افراط و مرگ اصلاحات نامطلوب باشد، اگر مردم به آن رأي دهند؟ آيا آزادي و اصلاحطلبي اصولي فرادموكراتيك است؟
انتخابات نهم، بسياري از مرزبنديهاي ساختگي را نيز از ميان برداشت. كساني كه در مرحله اول انتخابات خود را تنها رقيبهاشمي ميپنداشتند و يا گروههايي كه از رقبايهاشمي حمايت ميكردند، در مرحله دوم انتخابات «با حفظ ديدگاههاي انتقادي» ازهاشمي حمايت كردند. حفظ ديدگاههاي انتقادي، مفهومي بود براي كسب هويتي مستقل كه به وضوح فاقد آن بودند. اين ديد انتقادي البته حداكثر چيزي نظير جنگ زرگري «اولويت توسعه بر دموكراسي31» بود. در واقعهاشمي نه كف مطالبات آنها، كه سقف آن بود.
احمدينژاد به پوپوليسم متهم ميشد. اما آيا بادكنك هوا كردن و كبوتر آزاد كردن و زنجيره انساني دور ميدان آزادي و اجراي كنسرت و پايكوبي و به ميدان كشاندن هديه تهراني و گلزار و ساير هنرپيشگان و ورزشكاران كه به لحاظ درك سياسي هيچ رجحاني بر مردم ندارند، از سوي احمدينژاد صورت گرفت؟ اگر اين موارد پوپوليسم نيست پس بايستي همان رشد سياسي فرانسوي باشد كه مردم را به تقليد از رأي هنرپيشگان و ورزشكاران دعوت كند. در اين رشد سياسي، گاه رأي دادن به تكليف نيز بدل ميشود. پيش از 27 خرداد گفته ميشد: «تصميم هر شهروند ايراني براي رأي دادن يا ندادن مقدس نيست، اما كاملاً محترم است، شايسته نيست ما با برچسبزني و كدگذاريهاي خطابي يا بيانات شورانگيز و حماسي، فرايند تصميمگيري جمعي و فردي شهروندان را براي استفاده يا عدم استفاده از حق قانوني خود دچار اختلال كنيم.32»
و آن ديگري ميگفت: «حضور مردم در انتخابات نبايد حضوري اجباري و تكليف باشد. مردم همانطور كه حق رأي دادن دارند، حق دارند رأي ندهند.33» با اين وصف سخنان حجتي كرماني كه رأي به احمدينژاد را عقلاً و شرعاً حرام ميداند شنيدني خواهد بود: «خدايا تو شاهدي كه اين يادداشت را پس از بيداري در شب كه از شدت نگراني براي آينده و انقلاب خوابم نبرد مينويسم، اين نوشته بر حسب احساس شديد مسئووليت در قبال خطرات قطعياي است كه ما را و موجوديت ما را و دين و وطن و ناموس و حيثيت و انقلاب و جمهوري ما را تهديد ميكند. تنها گزينه آقايهاشمي است، هواداري از آقايهاشمي بر همه ما فرض است.34»
در انتخابات نهم در كنار تخريب، تحقير نيز جايگاه ويژهاي داشت. خاتمي در انتخابات هفتم تخريب شد، اما تحقير نشد.هاشمي نيز در انتخابات نهم تخريب شد، اما تحقير نشد. اما احمدينژاد نه تنها با تخريب سنگين از سوي نخبگان سياسي و فكري و حتي ديني مواجه بود، تحقير نيز شد. آقاي خاتمي كه هشت سال سرمايههاي فكري و مادي اين مملكت را براي مفاهيمي چون گفتگوي تمدنها و جامعه مدني هزينه كرد و همواره براي انسانيت و بشريت و اخلاق، مانيفست صادر ميكرد، در روزهاي پاياني حكومت خود، ميزان التزام عملياش را به شعارهاي خويش آشكارا نشان داد. او احمدينژاد را دون شأن ملت ايران ناميد و با حمايت ازهاشمي، قانونگرايي؛ يكي ديگر از دستاوردهايي را كه بدان ميباليد، زير پا گذاشت و نتوانست بيطرفي خود را حفظ كند.
يكي ديگر ميگفت: «هيچ انسان قدكوتاهي با ايستادن بر روي شانههاي مردان بزرگ بزرگتر نميشود.35» و آن ديگري معتقد بود: «قباي سياست بر اندام ايشان بلند به نظر ميرسد.36»
يكي ديگر از روشنگريهاي انتخابات نهم، روشن ساختن شكاف ميان مردم و نخبگان بود. اين شكاف البته ريشه در تعارضي بنياديتر داشت. اين تعارض در سطح عميقتر ميان رشد عدالتمحور و مورد تقاضاي مردم و توسعه ليبرال سرمايهداري مطلوب نخبگان بود. اما برخي براي اينكه ليبراليسم را از اين شكست سهمگين نجات داده و غسل تعميدي بدهند، معتقدند ليبراليسم موجود در ايران اساساً ليبراليسم نيست.37 معتقد به «فقر ليبراليسم» در ايران هستند. بر اين اساس آنچه در اين انتخابات شكست خورد ليبراليسمي بي يال و دم و اشكم بود كه همچون مشروطه ايراني مورد نظر آجوداني، توسط جريان شبه روشنفكر به ايران آورده شد.
بله! ما هم معتقديم كه ليبراليسم در انتخابات شكست خورد، اما نه در انتخابات 3 تير، چرا كه هفته پيش از آن از ميدان به در شده بود. ديدگاههاي معين، نابترين نوع ليبراليسمي بود كه تا به حال از سوي يك كانديدا اعلام ميشد و البته با كمال شگفتي توانست 4 ميليون رأي را نيز از آن خود كند. اما فراتر از آن بايد به اين نكته توجه داشت كه مهمتر از واقعيت، ذهنيت افراد است. آنچه مردم با صدايي بلند به آن «نه» گفتند، توسعه ليبرال سرمايهداري بود. حال اگر اين موجود، به هرگونه ديگر بزك شده و به نمايش گذاشته شود، تا زماني كه مهر ليبراليسم بر پيشاني دارد، نزد مردم مطرود و منفور خواهد بود.
شانزده سال مملكت ايران با توسعه ليبرال سرمايهداري اداره شد. زماني كه مردم اين شيوه را نفي ميكنند، گفته ميشود با اعتذار از ملت ايران، اين توسعه ليبرال سرمايهداري، توسعهاي بي يال و دم و اشكم بوده است. شانزده سال ديگر فرصت دهيد تا توسعه ليبرال¬سرمايهداري با دم و يال و اشكم را پياده نمائيم. البته قضاوت با مردم خواهد بود؛ اما اميدواريم بعد از شانزده سال گفته نشود كه با عرض پوزش با آنكه اين شير، يال و دم و اشكم داشت، اما دندانهاي او فراموش شده بود!
---------------------------------------------------------------------------
1. شرق 1/4/1384 (شماره فوقالعاده) و 30/3/1384 و 31/3/1384 (بيانيه جبهه مشاركت ايران اسلامي)
2. شرق 29/3/1384 (محمد قوچاني)
3. همان
4. مردمسالاري 1/4/1384 (كروبي و صانعي)
5. شرق 31/3/1384 (فوقالعاده) (بيانيه جبهه مشاركت ايران اسلامي)
6. شرق 31/3/1384 (بابك احمدي)
7. شرق 30/3/1384 (سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي)
8. همان
9. شرق 31/3/1384 (بيانيه جبهه مشاركت ايران اسلامي)
10. شرق 1/4/1384 (فوقالعاده) (معين)
11. همان (معين)
12. همان (مصطفي محقق داماد)
13. همان (كروبي)
14. شرق 30/3/1384 (خشايار ديهيمي)
15. شرق 26/4/1384 (حميد احراري)
16. شرق 5/5/1384 (سعيد حجاريان)
17. اقبال 23/3/1384 (معين)
18. مصاحبه با سايت روز 1/4/1384
19. همان
20. شرق 30/3/1384 (حجتي كرماني)
21. شرق 31/3/1384 (هادي خامنهاي)
22. همان (بابک احمدی)
23. همان
24. شرق 30/3/1384
25. شرق 1/4/84 (فوقالعاده) (شاپور اعتماد)
26. همان (حجتي كرماني)
27. فجر 21/4/1384 (محسن آرمين)
28. شرق 1/4/84 (فوقالعاده)
29. همان
30. شرق 29/3/84
31. شرق 29/3/84
32. اقبال، 13/2/84 (سعيد رضوي فقيه)
33. همان (معين)
34. شرق 1/4/84 (فوقالعاده)
35. اقبال 10/2/1384 (فريدون عموزاده خليلي)
36. اقبال 27/2/1384 (فاضل ميبدي)
37. شرق 26/4/1384 (محمد قوچانی)
منبع: ماهنامه سوره، شماره 19
نوشته شده توسط دانشجوي مسلمان در ساعت 16:50 |
لینک
|